تبليغاتX
عموی مهربون ما بچه ها

























عموی مهربون ما بچه ها

عموجون دوستت داریم

.:: به نام خدا ::.

+چه حسي داريد وقتي كه امتحان داري و از قضا اين امتحان براي مدير مدرسه بسيار مهمه...و تو به غير رياضي و مقدار بسيار كمي حرفه و فن و زبان شب قبلش هيچي نخوندي؟

 

+چه حسي داري وقتي دوستان و هم مدرسه اي هاي محترم پايه دوم راهنمايي دير از جلسه امتحان بلند ميشن و تو امتحانت دير شروع ميشه و از اون طرف وقت كم مياري؟؟؟

 

+چه حسي داري واقعا وقتي همه ي معلمان عزيز به صورت يكي يكي و به نوبت وارد كلاس ميشن و ميگن اول درس من رو جواب بديد؟؟؟؟و اون وقت تو ميموني و ۱۱درس كه بايد همشونو اول جواب بدي!!!

 

+چه حسي داري وقتي كه تمركز كردي و داري سوالات رو يكي يكي جواب ميدي...اون وقت معاون مدرسه بقلي كه ديوار به ديوار مدرسه ما هست...يادش ميوفته كه بايد با استفاده از ميكروفن+صداي بسـيـار بلند نكاتي را به دانش آموزان گوش زد كنه؟؟؟؟؟؟؟

 

+چه حسي داري وقتي كه بعد از مدتي كه حرفهاي معاون مدرسه بقلي تمام شد...تو احساس ميكني كه فرصت خوبيه كه سوالا رو جواب بدي...و در همين حين كاميون هاي محترم يكي پس از ديگري بوق ميزنند...! همه ي دوستان عصبي ميشوند و از فرط عصبانيت قاه قاه ميخندند!و تو هم همين كار رو ميكني!!!چون راه ديگه اي نداري!!!!

 

+چه حسي داري وقتي كه معلم هاي عزيز به نوبت وارد كلاس ميشن و از ما ميخوان كه به سوالات درس ايشان توجه كنيم تا ما را راهنمايي كنند...و فقط سوالها را براي دوباره ميخوانند و توضيحاتي ميدهند كه خودمان ميدونستيم!و فقط وقت جواب دادن به سوالات را از تو ميگيرند...!!!؟؟؟؟

 

+چه حسي داري وقتي ملتماسانه مثل گوسفندي كه به قربانگاه ميبرند به معلم علوم اجتماعي خود زل ميزني و از او كمك ميخواهي...و او خشنانه به تو نگاه ميكند و ميگويد:عزيز من درس تاريخ يك درس حفظيه و من نميتونم به شما كمكي كنم...خودتون بايد درس ميخونديد...! و بعد با اعتراض دوستان مواجه ميشود و او به همه همين جواب را ميدهد...و بي تفاوت از كلاس بيرون مي رود... و تو و دوستانت اعصابتان بسي خط خطي ميشود و از شدت عصبانيت ميخنديد!!!

 

+چه حسي داري وقتي كه براي جواب دادن به سوال۷۰ درس علوم ميرسي و هنوز ۳۰ سوال ديگر باقي مانده تا جواب بدهي و مراقب ميگويد وقت رو به اتمام است...و تو هول ميشوي دستانت ميلرزند و نميتواني مداد در دست بگيري!با زحمت بسيار خودت را جمع و جور ميكني و به زحمت سوالها رو جواب ميدهي و حتي نميداني كه داري چه كار ميكني و چه گزينه اي را انتخاب ميكني!! سوال ها را چند بار ميخواني و هيچ نميفهمي! و متوجه ميشوي كه هَنْگْ كرده اي...و هيچ كاري هم نميشه كرد...دلت ميخواهد گريه كني اما نميتواني...(بزرگترين شانسي كه آوردي اينه كه به توصيه معلمت گوش كردي و درس حرفه و فن كه آخرين درس بود را اول جواب داده اي!)

 

+چه حسي داري وقتي كه چنان استرس به تو فشار آورده كه نميداني چگونه بايد از روي صندلي بلند شوي...احساس ميكني داري ميميري ميخواهي اَشهَدت رو بخوني كه ميفهمي فقط فشارت افتاده+هنگ كردي!

 


پ.ن: ببخشيد سلام يادم رفت!گفتم كه هَنگ كردم...

 

پ.ن ۲:لطفا برام دعا كنيدبراي نتيجه آزمون...دعا كنيد بد نشه...تقريبا خوب بشه...

 

پ.ن۳:هيچ وقت همچين استرسي نداشتم...!باورتون نميشه سوالاي علوم كه معلم اينقدر تاكيد كرده بود كه خوب بزنيد ...اصلا نفهميدم چي زدم!!!همين طور زبان...خب چيكار كنم آخرين درس بود...هر چي كه بلد بودم از يادم پريد...!!واقعا بد استرسي بهم وارد شد...

 

پ.ن۴:كسي همچين تجربه اي مشابه من داشته؟؟

 

پ.ن۵:ميشه دلداريم بدين؟؟؟

 

پ.ن۶:عموييم دلم برات تنگ شدهههههههههه

 

پ.ن۷:اجيام دوستون دارم...التماس دعا


بعدا اضافه شد:

باید اینو هم اضافه کنم که ما از اول سال تاحالا ۳تا معلم علوم اجتماعی عوض کردیم...یعنی این سومیشه!!!!!

این تو گلوم گیر کرده بود...گفتم که بگم که نگفته نماند!

| دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 | 16:50 | فروغ صادقی| |

به نام خدا...

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

سلام...عیدتون پیشاپیش مبارک...

خوبین؟

دلم براتون خیلی تنگ شده بود...به قول دوستم:چقدر بزرگ شدید

واقعا ببخشید نبودم...

توی این مدت تقریبا سرم شلوغ بود...به خاطر همین به پیشنهاد مامان خانوم و سعی و تلاش باور نکردنی بنده در این راستا موفق شدم که چند ماهی نت و مخلفاتش رو ببوسم کنار بذارم و به خواندن دروس مشرف شوم...

اولش سخت بود...ولی خب خواستن توانستن است...منم که برادر زاده عمویی و به عمویی رفتم...

احساس میکنم یه مدت دور بودم از نت با تمام سختی هاش ...خوب بود برام...

چون خیلی بیش از حد به این فضا وابسته شده بودم...!

اما واقعا دلم برا تک تکتون تنگ شده بود...و فهمیدم چقدر زیاد دوستتون دارم

و اينكه ممنون از نظراتون...ببخشيد كه نميتونم به همه نظر ها جواب بدم...

خيلي خوشحالم كه دوستاي مهربوني مثل شما دارم...


پ.ن:دلم براي بوستان دوستان پورنگ خيلي تنگ ميشه..برای عمو و امیر..براي گلدون خان...براي من خوشگلمتروتميز...بلند مو...هشت برار ها...ناز خاتون...دكور...بچه ها...

از خدا ميخوام سال ۹۰سال خيلي خوبي براي عمويي و عوامل برنامشون باشهو انشالله در سال ۹۰برنامه قشنگتر و اتفاقات خوبي منتظرمون باشهآمين

 

خيلي دوستتون دارم...با آرزوي بهترينها در سال جديد

خداحافظ


پ.ن:بچه ها جون...لطفا اگه ميشه سايت براي قالب بهم معرفي كنيد...

سايت پيچك قالباش باز نميشد...خودم نميتونم الان عكس بسازم و قالب ويرايش كنم...اگه ميشه بهم يه سايت براي قالب خوشگل معرفي كنيد...ممنون


پ.ن:اجی های مهربون ... من امروز دارم میرم مسافرت...ببخشید اگه جواب نظرهاتون رو ممکنه ندم...

دوستتون دارم...موقع سال تحویل حتما دعام کنید

| شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 | 15:32 | فروغ صادقی| |

Design By : shotSkin.com